انديشه پنهانشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

((  به نام خدا  ))

انديشه پنهان اينگونه شروع می کند : 

از پنجره اتاقم هر روز وهر شب او را ميبينم.اصلا هميشه انجاست .پشت پنجره .من هم يواشکی او را می پايم .گاهی با تمام وجود وگاه تنها بخشی.جامه هایی به رنگ،سبز،ارغوانی،ابی ونيلی به تن می کند.از همين پشت پنجره گرمای نگاهش مرا ذوب می کند.گاهی وقتها که اوضاع مناسب است حتی با هم حرف می زنيم.صدای دلنشينش روحم را نوازش می دهد..گاه می شود که دستهايش مرا لمس ميکند ان وقت لذت گرم وجودش را با تک تک سلولهايم حس می کنم .بعضی وقتها با هم حرف می زنيم ،می خنديم واگر بخواهم ببارم او نيز با من می بارد.شده که مرا در اغوش گرفته .شده که سر بر سينه اش گذاشته وارامش.پنجره اتاقم رو به چشمان اوست. او تمام حرکاتم را ...

باران  به تازگی به جمع وبلاگ نويسان وارد شده و مطالب خوب او باعث انتخاب وبلاگش از سمت ما شد .

در ادامه او چنين می نويسد :

امروز وامشب ،هر روز وهر شب، به تو فکر ميکنم.تو کجايی؟                                                          به اينه می روم وخودم را جستجو ميکنم.وتو را ،که در من پنهانی.تو کجايي؟                                  خود را سير در اينه نگاه ميکنم .نگاهم به اعماق قلبم رسوخ می کندوبه همه جا سر می کشد. تو کجايی؟

 با آرزوی موفقيت برای اين دوست عزيز 

انديشه پنهان             gahshomareman.persianblog.ir  

 

نوشته شده توسط محمد عرب احمدی  | لینک ثابت  |  پيام هاي ديگران ()